گفتی که وصل، من و تو نمی شود، دیدی که شد
آخر که باز با کبوتر نمی شود، دیدی که شد
لابد که زان تو نیستم بس کن این همه غم را
راضی شود خدا اگر، دل نمی شود، دیدی که شد
گفتی که آسمان به زمین آید، اگر شود
- بیاید چه می شود؟ - نمی شود، - دیدی که شد
گفتی که جبر زمان است، چه کنم؟، نمی شود
گفتم که: هی نمی شود، نمی شود، دیدی که شد
گویم جواب مردمان زمان، اگر گویند:
"بس کن دگر، خدا که دوتا نمی شود"، دیدی که شد
آخر به خویش گفتم که ای مرد یاوه گو
نمی شود، ولش این: "نمی شود، دیدی که شد"
بس کن مگر تو بچه ی لجباز و ناسازی؟
لاقید فیه: "می شود و نمی شود، دیدی که شد"
ناگه خدا از آسمان به زمین آمد و بگفت:
"گفتند دیدن خدا نمی شود؟، دیدی که شد"
انسان گرایش و میل مفرطی به داستان سرایی و مواجهه با داستان ها دارد. رمان، داستان کوتاه، فیلم و حتا موسیقی، هر یک به نوعی در خود داستانی را بازگو می کنند. این داستان سرایی در ادوار گذشته حتا به صورت آئین و رسوم خودنمایی می کردند: همه بر گرد آتشی و شنیدن داستانی از پیری. یکی از دلایل علاقه ی انسان به داستان بازنمایی زندگی انسان و خودنمایی نقاط دست نیافتنی و تاریک آن است. بنابر این می توان این گونه تعبیر کرد: داستان، بروز زندگی انسان به شکلی تغییر یافته و مبدل است. پس خاصیت داستان ها تا حدودی مطابق با خاصیت زندگی انسان و عوالم اوست. اگر خوب بنگریم، خواهیم دید که یک نکته ی اساسی در تمام داستان ها مشترک و بدون استثنا است. تمام داستان ها با نظمی شروع می شود که حاکم بر فضای داستان است. در نقطه ی عطف داستان، این نظم به یک بی نظمی مبدل می شود، و تا پایان داستان، قهرمان، بی وقفه در تکاپو است تا این بی نظمی را به نظم اولیه بازگرداند. پس می توان گفت در تمام داستان ها، ما با سه مرحله و سیر روایی روبه رو هستیم: نظم، بی نظمی، نظم.
آیا زندگی انسان جز این است؟ انسان، همچون لوح نگاشته نشده و پاکی متولد می شود. تا پنج سالگی که هیچ چیز در دست او نیست و تاثیر محیط بر او در بالاترین حد خود قرار دارد، شخصیت وی ساخته می شود. در این مدت محیطی بر این لوح سفید مؤثر است که همه چیز را با هم دارد. هم سیاهی و هم سفیدی. محیط مؤثر بر انسان، محیط صادق و پاک و بی ریایی نیست. بنابراین شخصیت انسان، به ناچار، دچار نقص و کمبودهایی می شود. نظم انسان به یک بی نظمی مبدل می شود. پس از این که انسان به سن بلوغ رسید، با درون مشوش خود مواجه می شود و خود را موجودی عجیب و ناشناخته می بیند. وی نواقصی را در خود احساس می کند و به تلاش و تکاپو می افتد تا خود را به همان نظم اولیه برگرداند. و این تلاش تا پایان عمر ادامه خواهد داشت. یک بی نظمی که در طی پنج سال به وجود آمده باید برای بازگشت، زمانی برابر طول عمر انسان صرف شود تا بتوان آن را به نظم اولیه مبدل کرد.
اما نکته ی قابل توجه اینجاست، که در داستان ها هیچ مفهومی بروز نخواهد کرد مگر این که جهدی در راستای بازگرداندن بی نظمی به نظم اولیه صورت گیرد. در حقیقت مفهوم داستان ها از این کشمکش سر بیرون می آورد. اینجاست که مفهوم شکل می گیرد. در زندگی انسان نیز این مفهوم، که من از آن به حقیقت تعبیر و تفسیر می کنم، در دل این تلاش و کشمکش معنا می یابد. تلاش انسان برای بازگشت به نظم اولیه جز با نگاهی به درون و ترمیم خود صورت نخواهد گرفت و این درون نگری جز با نگاهی روانشناسانه به وجود نخواهد آمد. به نظر نگارنده نگاه به خود نوعی روانشناسی است، حال انسان در درون نگری، چه به علم روان شناسی آگاه باشد و چه نباشد، نا خود آگاه به نگاهی روان شناسانه و البته به نوعی روان شناسی مبتنی بر یافته های شخصی خواهد رسید. تلاش ها، جنگ ها، کشمکش ها، شکست ها و پیروزی ها، همه در راستای رسیدن به یک درون نگری اند و همه ی این ها لحظاتی است که از دل آن، مفهوم یا حق و حقیقت سر بر می آورد.
شاید دلیل اصلی این سخن ارزشمند امام علی (ع) که می گوید: "هر کس خود را شناخته باشد، خدای خود را شناخته است." و یا سقراط که می گوید: "خود را بشناس!" و یا مولوی که به طعنه می گوید: "اسب همت تا به اختر تاختی/آدم مسجود را نشناختی؟" همین باشد: حق و حقیقت و مفهوم زندگی، از دل خودشناسی و روان شناسی متولد می شود...


ماتیلدا... ماتیلدا... ماتیلدا...
کجایی ماتیلدا؟ چشمت به کدامین سو مینگرد، در پی من؟ هنوز قلبم برای تو میتپد، با اینکه فراموشی مرا در بر گرفتهاست. راستی، هنوز هم وقتی راه میروی پاهایت درد میکند؟ بیا... بیا تا چیزی را نشانت دهم که تا به حال ندیدهای! بر فراز برج فانوس دریایی، جایی که مرغ ماهیخوار با باد میجنگد، همچون من. منی که در پیچ و تاب زمان، در خط مقدم مرزهای خواستن و نخواستن میجنگم. ماتیلدا... تپش قلبت را حس میکنم بر کف دستانم، جایی که خط سرنوشت بر آن نگاشته شدهاست. ایمانت تو را به کدامین سو میکشاند؟ هنوز هم در پی منی؟ تا کجا مرا یافتهای؟ هر کجا باشی، ماتیلدا، ایمانت تو را در قلب من نشاندهاست. پس هیچگاه از من دور نخواهی بود. هنوز صدای توپ و خمپارهها در گوشم زمزمه میکنند. اما توپ و خمپارهای برای دوریمان کارساز نخواهد بود، وقتی که عشق من، در کنارت هست و ایمانت، در کنارم. امید و عشق در هم تنیدهاند، و ایمان آنها را در بر گرفتهاست. پس تو را میبینم که در باغ بیکران سیب مرا خواهی یافت. آنگاه مینشینم و تنها تو را مینگرم... تو را مینگرم... تو را مینگرم. ماتیلدا، به انتظار خواهم نشست. در انتظارت...
مانچ
13/3/1966
بیمارستان پاریس

و آدمیان را گفت: «سجده نکنید جز بر من...»
و من بر تو سجده کردم
این منم... نافرمان خدای خویش و شیطان زمانه
یکی مصلوب سجده کردن و دیگری محکوم سجده نکردن...
روزی روزگاری نظامهای استبدادی بر برخی جوامع بشری حکومت میکردند که برجستهترین آنها هیتلر است. هیتلر با قانونشکنیهای خود حکومت استبدادی قابل رؤیتی را بر جامعه آلمان سیتره داد که البته قدرتطلبی حریصانهی او سیترهی جهانی استبداد خویش را میطلبید. اما امروز، زمانه، زمانهی استبداد هیتلری نیست؛ حکومتی که یک شخص، در رأس جامعه بایستد و قوانین را طرح کند. شاید دیگر هیچ وقت شاهد اینگونه حکومتها نباشیم. آیا استبداد از جوامع بشری رخت بربستهاست؟ آیا دیگر شاهد نظامهای دیکتاتوری نخواهیم بود؟ رفتاری که سیاستمداران امروز بر اساس پاسخ مردم دنبال میکنند دیکتاتوری درونی است. جامعه به وضوح هیتلریسم را منع میکند، اما یک دیکتاتوری درونی هنوز برای مردم ناشناخته ماندهاست. آیا یک نظام دموکراسی حقیقی، نظامی است که صرفاً بر اساس رأی ملت حکمرانی کند؟ آیا هنوز میزان، رأی ملت است؟ دیکتاتوری امروز نیروی خود را از درون جامعه کسب میکند. باید با مردم بر مردم حکومت کرد. باید از درون مردم و با توجه به دنیای آنها بر مردم دیکتاتوری به راه انداخت. یک دیکتاتوری که از درون جامعه برمیخیزد، تیری است که از مردم شلیک میشود و هدف آن چیزی جز مردم نیست. در ایران دین و مذهب ارزش والای هر انسانی است. حکومت ایران، دیکتاتوری مذهب است. مذهبی که خود، دیکتاتوری نمیآفریند، بلکه تنها وسیلهای است در دست سیاستمداران. مذهبی که مردم به آن عشق میورزند. مذهبی که مردم از آن تیر میخورند. این نوع دیکتاتوری که هیچگاه به چشم نمیآید و نمیتوان آن را متهم کرد، از اندیشه و اعتقادات مردم برمیخیزد. مردم، دیکتاتور دنیای خویشاند. مذهب، مغز جامعه را پر میکند. دستور میدهد. منع میکند و انسان را تا حد توان، ناتوان میسازد. این سرنوشت مردمی است که از آزادی خویش گریزانند و به حکومتی دلبسته و وابسته میشوند که اندیشهی آنان را تأیید کند. به هر نحوی و قیمتی. حتا به بهای از دست دادن زندگی طبیعی و متعادل خویش. فشار بیاندازهی این حکومت بر مردم، که معمولاً به شکل فشارهای اقتصادی بروز میکند، برای دستیابی منافع اشخاص متعدد و نه یک شخص، آنها را روز به روز ناتوان، ضعیف و سست میکند. این ناتوانی منجر به از دست دادن تعادل روانی تکتک افراد جامعه میشود و به شکل پرخاشگری، رفتارهای عصبی، جسارت در انجام رفتارهایی که برای خود فرد غیر اخلاقی است و... بروز میکند. تمام این رفتارها عقل را از انسان میگیرد و تعصب را جایگزین آن میکند.
"کورت لوین" (1890-1947) روانشناس معروف مکتب گشتالت، آزمایشی را بر روی کودکان 5 و 6 ساله انجام داد. (این نکته را باید خاطرنشان کرد که روانشناسی کورت لوین هیچ ارتباط مستقیمی با سیاست ندارد و بحث اصلی او در مکتب گشتالت، بررسی عملکرد مغز و ذهن است.) وی دو گروه کودکان را برای بازی در یک نمایش در نظر گرفت و یکی از دانشجویان خود را به رهبری دو گروه کودکان گمارد. یک گروه به شیوهی آزادانه رهبری شد و گروه دیگر به شکل مستبدانه.«در شیوهی آزاد کودکان در محیط رها میشدند تا هر طور مایلند بازی کنند. اما در شیوهی مستبدانه کودکان نمیتوانستند از رهبر گروه سرپیچی کنند و ملزم بودند هر عملی را با اجازهی او انجام دهند. این تفاوت روش رهبری، دو گروه را به شدت تحت تأثیر قرار داد به طوری که بر خلاف گروهی که آزادی عمل داشت، در بین افراد گروهی که مستبدانه رهبری میشد، درگیری و خشونت بیشتری به چشم میخورد. هر کس دیگری را سپر بلای خود میکرد و از دوستی و همکاری خبری نبود.» (1) در آزمایش دوم، روش رهبری دو گروه با هم عوض شد. گروهی که به شیوهی آزاد اداره شدهبود دچار استرس شد و فوراً خود را با رفتارهای تحمیلی رهبر گروه منطبق کرد. اما گروهی که به شیوهی رهبری مستبدانه اداره شدهبود، هنوز پرخاشگری و خشونت در افراد گروه مشاهده میشد و پس از زمان طولانیتری خود را با رفتارهای غیر تحمیلی رهبر گروه منطبق میکرد. کورت لوین پس از این آزمایش میگوید: «چنین به نظر میرسید که سازگاری با جو دموکراسی پس از استبداد بیشتر طول میکشید تا برعکس آن؛ یعنی انتقال از دموکراسی به استبداد. زیرا استبداد بر مردم تحمیل میشود، در حالی که دموکراسی را باید فراگرفت.» (2)
حضور سیدمحمد خاتمی به عنوان رئیسجمهور ایران پس از دوم خرداد 1376، مردم را از فشارهای عصبی ناشی از دیکتاتوری درونی رهانید. حضور وی در حقیقت تغییری بود در روش رهبری جامعه. آزادی عمل به جریان زندگی مردم ایران پیوسته بود و با دنیایی متفاوت روبهرو شدهبودند. دنیایی که تا به حال لمس نکردهبودند. سیدمحمد خاتمی کسی بود که رؤیای دموکراسی را برای مردم ایران به واقعیت مبدل میکرد. مردمی که دموکراسی را شنیدهبود، حال میخواست دموکراسی را زندگی کند. اما... اما جامعهی ایران از بحرانی روانی خارج و وارد دورهی گذار بحران روانی دیگری شد. بحران روانیای که به طور طبیعی پس از انتقال از دیکتاتوری به دموکراسی(همانطور که آزمایش کورت لوین نشان میداد) دچار هر جامعهای میشود. «بحرانِ چه کنم؟» مردمی که دوهزار سال دیکتاتوری را تجربه کردهبودند، حال میخواستند آزادی را عمل کنند. (البته بعد از تجارب ناموفق مشروطه و انقلاب) باید چه کنند؟ چگونه؟ مردم ایران دموکراسی را یاد نگرفتهبودند و نیازمند زمانی طولانی برای فراگرفتن آن هستند. پس از دوهزار سال، 8 سال زمان کوتاهی است. دوران ریاستجمهوری خاتمی مصادف شد با دوران گذار ملت از دیکتاتوری به دموکراسی. دوران گذار همیشه در طول تاریخ با تنشها و اختلالاتی روبهرو بودهاست و این دوره نیز از آنها مستثنی نیست. زمان ریاستجمهوری خاتمی به پایان رسید و مردم توقع داشتند در این 8 سال دگرگونیهای شگرفی را مشاهده کنند، اما نه تنها دگرگونی خاصی به چشم نمیخورد که به نظر میرسید تنشها دوچندان شدهاست. این مسئله باعث ایجاد حس ناکامی در مردم ایران شد و ناکامی به قول کورت لوین به سرخوردگی میانجامد. سرخوردگی ملت، اتفاق عجیبی را بهوجود آورد. انتخاب محمود احمدینژاد به عنوان رئیس جمهور جدید ایران، که البته این اتفاق برای روانشناسانی چون لوین عجیب نیست. لوین در باب روانشناسی ناکامی فرضیهای دارد با نام «فرضیه سرخوردگی». این فرضیه بیان میکند: «شخص تحت تأثیر موقعیت ناکامکننده، سرخورده میشود و رفتار ابتداییتری را از خود نشان میدهد.» (3) که البته این همان ایدهای است که فروید از آن با نام «بازگشت» یاد کردهاست و منظورش رجعت از خصوصیات یکی از مراحل رشد به مرحلهی پایینتر است. در جامعهی ایران نیز سرخوردگی ناشی از تنشهای دوران ریاستجمهوری خاتمی، منجر به رجعت به مرحلهی پایینتری شد، یعنی انتخاب محمود احمدینژاد به عنوان رئیسجمهور جمهوری اسلامی ایران.
چیزی به پایان ریاستجمهوری احمدینژاد نماندهاست. البته دوره ریاستجمهوری او تا به حال بسیار کندگذر بودهاست و شاید زمان باقیمانده طولانیتر از آنچه که هست جلوه کند. به راستی چه آیندهای در انتظار ملت ایران است؟ آیا باز هم احمدینژاد رئیسجمهور ایران خواهد بود؟ در دورهی بعدی رئیسجمهور ما کیست؟ با چه اندیشه و اعتقاداتی؟...

دلما با شما است اگر بگذارند...
به ۲خرداد سلامی دوباره میدهیم:
کاظمرحیمینژاد،حمید منشی، حامد زارع،
اسماعیل حقپرست، صدرا جعفرپور، عبدالمحمد بابایی، سعیده آرین
و
خانه فرهنگ رستاک(فرزادمحسنپور)
گاهی انسان دلش میخواهد تنها باشد. در گوشهای از اتاق کوچکش مینشیند، در خود فرو میرود تا شاید چیزی بیابد. چه تنهایی کوچکی است در انحصار اتاق سیمانی.
کولهات را آماده میکنی و راه میروی. در برهوتی از آتش و گرما. نیک تو در وسعت بیکرانی، و به اتاق کوچکت میاندیشی. اطرافت را مینگری. آری، تو تنهایی. تنهای تنها، و این چیزی است که سالها در اتاق کوچکت به دنبالش بودی و نیافتی. اما در اینجا، این تنهایی، نه زایندهی غم است و نه اندوه که شادمانی را برای تو زنده میکند. و این، سالها با تنهایی اتاقت فاصله دارد. خویش را مینگری. میخواهی بیابی. چه چیز را؟ خود میدانی. هرچه نگاه میکنی باز هم هست. اکنون تو نقطهی کوچکی هستی در جبروت برهوت، در عریانی کامل ودر سادگی. کویر آنچنان بزرگ است و پا بر جا که در نگاه اول حقارتت را مییابی. اما این پایان راه نیست. تو گویا مرکز هستی، هستی و آسمان و زمین با دایرهای از خط راست تو را فرا گرفته است و تو منبع این دایرهی بیکرانی. تو نقطهی پرگاری. اگر تو نباشی این افق مدور هم نخواهد بود. افق نخواهد بود و زمین و آسمان در هم خواهد آمیخت. حال با تمام حقارت خود، عظمت کویر را در خود حس میکنی و بزرگ میشوی. افق میشوی. کویر میشوی...
به عظمت خدای کویر قسم...
درایران کویری است به نام لوت. در لوت رشتهکوهی است و در رشتهکوه، روستایی به نام خَرْوْ. روستایی که در دل کوهی از آتش زائیده شده است. روستایی سرسبز، پر دار و درخت و پر آب. بهشتی گمشده در دل کویر. گویا گلستان ابرهیم(ع)، در آتش کوههای لوت حلول کرده است. عجب حکایتی است! اینجا جایی است که سردی آب و گرمی آتش، نرمی هوا و سختی خاک، همه در هم میآمیزند. حیات است. زندگی است. نمونهای از تکامل و وحدت. در دل کوه غلغلهای است. آب به نرمی از دل کوه میجوشد. میرقصد. مینازد. تلاطم کوه از چیست؟ مرشدی میگوید: کوه کویر، زجر کشیده، است. کوه کویر عاشق میشود. عاشق شده است. کوهی که از سنگ است، دلش تاب نیاورده. میجنبد. میپاشد. میبخشد. و از کَرَمش آباد میکند. حتا در دل کویر. نمیتوان گفت. باید دید. باید فهمید. باید یکی شد...
به رب اعلی قسم...
- به جان خودم حال میده. سه شب کویر میمونیم و برمیگردیم!
امین با شور و حال از کویر و برهوت طبس میگفت. بالاخره قرار شد یک سفر کویر بزنیم تو رگ. برای رفتن به کویر قطار را انتخاب کردیم. قطار یزد.
- دو تا بلیط گرفتم. میریم یزد بعد از اونجا با بقیه بچهها میریم پی طبس. ساعت 20/8 قطار حرکت میکنه.
ساعت 7. دارم آماده میشوم. کامران زر زر کنان میآید تو.
- ممد هنوز که اینجایی! بدو. به قطار نمیرسیها. امروز ترافیکه مخصوصا تو این ساعت.
من و امین بدو بدو آمدیم روبهروی پارک لاله و یک دربست گرفتیم.
- تا راهآهن 4500 تومان.
- چه خبره؟ بِپُکه 3000 تومان.
با 3500 تومان راضی میشود. ساعت 20/7. به آدمهای اطراف نگاه میکنم. همه عجله دارند. گویا پی چیزی میگردند و خود نمیدانند که اینقدر هراسانند. یک پسربچه آن گوشه دار... شَتَرَق. تصادف کردیم. هر دو راننده پیاده میشوند و خواهر و مادر همدیگر را آببندی میکنند. ما ماندهایم و برهوت ترافیک.
یک دربست دیگر میگیریم. ساعت 30/7. راننده تا میتواند میگازد. اگر به همین منوال پیش برویم میرسیم. ترافیک. ساعت 40/7. ترافیک. ساعت 55/7. ترافیک. ساعت 15/8. ترافیک. ساعت 20/8. رسیدیم. تا میتوانستیم دویدیم... قطار رفت. - - یه قطار دیگه ساعت 15/9 حرکت میکنه. شاید بلیطو عوض کنن.
قطار دوم جا ندارد. هر نفر ۵۳00 تومان رفت تو پاچهمان.
- ممد جا موندیم. برگردیم خوابگاه.
- خوب با اتوبوس میریم.
- کی حال اتوبوس رو داره.
- حیفه. سفر خوبی میشه.
پسری به حرفهای ما گوش میدهد. میگوید.
- از قطار جا موندید؟ همین الان یه دربست بگیرید برید قم. از اونجا سوار شید. یه ساعته میرسید.
عجب پسر گلی، خدا خیرش دهد. 800 تومان دربست تا ترمینال. (گویا امروز دربست در حالت سرویسدهی به کائناتیم.) نفری 3000 تومان میدهیم و به سمت قم. باید به قطار برسیم، وگرنه همین راه را باید برگردیم. با محاسبهی ما قطار ساعت 20/10 به قم میرسد. جاده پر از استرس است. ساعت 05/10. قم. 2000 تومان مجددا دربست برای راهآهن. سر وقت رسیدیم... رسیدیم... رسیدیم... هیچ قطاری نیست. هر هشت شَسْتِمان با خبر میشود که قطار یزد در محمدیه توقف میکند، نه در قم. پس آن پسر چه میگفت؟ عجب پسر خلی، خدا لعنتش کند. قطار اول رفته است. شانس بیاوریم قطار دوم در رستورانش جامان دهند.
- ممد بیخیال شو.
- من نمیدونم... باید بریم کویر.
7000 تومان باز هم دربست تا محمدیه. 50 کیلومتر از قم فاصله دارد. قطار دوم ساعت 11 میرسد و فقط 2 دقیقه در آنجا توقف میکند. ساعت 40/10. به سرعت در تعقیب خزندهی بیسر و پای آهنی. ساعت 50/10. به محمدیه نزدیک میشویم. ساعت 58/10. وارد انحرافی ایستگاه میشویم. انحرافیاش زیادی انحرافی بود برای ما. ساعت11. چراغ قطار دیده میشود. خاموش شد. از حالا فقط 2 دقیقه فرصت داریم. راننده بگاز. 1 دقیقه و 40 ثانیه فرصت داریم. چیزی نمانده برسیم. 1دقیقه فرصت داریم. تنها 2 کیلومتر. 50 ثانیه. 40 ثانیه. داریم میرسیم. 10 ثانیه. رسیدیم.
مسئول قطار طوری به ما نگاه میکند گویا دو دیوانهی زنجیری دیده است.
- جا نداریم. میتونید برید تو رستوران ولی باید پول بلیط رو پرداخت کنید.
نفری 5300 تومان دیگر رفت تو پاچهمان. کمکم دارد پولمان ته میکشد، کشیده است. گرسنهمان است. پولمان آنقدر نیست که بشود چیزی خرید. از رستوران چند تکه نان میگیریم و خالی خالی میخوریم. امین میگوید.
- ممد بالاخره رسیدیم. چه قدر بدبختی کشیدیم.
من میگویم.
- تازه داریم میشیم کویر.
و حالا دارم یادداشتم را تمام میکنم...

