جشن نامه یگانگی!
گمشده در یکدگر
مبارکباد
حلول عشق تمام او
در تمامت تو..
مریم و حامد عزیز وصالتان پایدار؛ زندگیتان سعید و آینده تان روشن باد..
و حال، عشق اتوپیای توست..
دیالوگ7: مکان مقدس؛ لحظه ای در لحظه زیستن! (زمان مکانیکی)
انسان در بسیاری موارد ناتوان تر از حیوانات دیگر است. انسان قدرت شیر را ندارد. جثه ی فیل را ندارد. سرعت یوزپلنگ را ندارد. عمر کلاغ را ندارد. گوش خفاش را ندارد و... حتا برخی از حیوانات مثل گربه مکانیسمی درون خود دارند که می توانند مانند قطب نما جهت یابی کنند و یا مثل ساعت، زمان را بسنجند. انسان هیچ یک از این ابزارها را ندارد. تنها چیزی که انسان را برتر از دیگر موجودات کرده، قدرت تعقل اوست که توانسته همه ی ابزارها، از جمله ساعت را یکجا برای خود به دست آورد. گاهی تعقل انسان با مکانیسم دیگری که در درون اوست مقابله می کند. مکانیسم غرایز و احساسات. حال اینکه چرا تعقل انسان با غرایزش در تقابل و جنگ است، خود بحث مفصل دیگری است. بحث مورد نظر ما، نتیجه ای است که از این مقابله به دست می آید. انسان ذاتاً به سوی مرگ پیش می رود. او می داند که روزی می میرد و ناآگاه است که این مرگ در چه زمانی رخ خواهد داد. تمام غرایز به نوعی انسان را «مرگ آگاه» می کنند. مرگ آگاهی انسان را سرشار از اضطراب و تشویش می کند. چرا که لحظه لحظه ی زمان را در خود احساس می کند که بی توقف و تأخیر او را به سوی مرگ پیش می برند. او می داند که از مرگ گریزی ندارد اما عقده ی این ناتوانی را با غلبه بر اضطراب ناشی از مرگ جبران می کند. پس به دنبال ریشه ی این اضطراب می دود تا او را مغلوب سازد. آنچه انسان را بی اختیار به سوی مرگ می کشاند، همان لحظه لحظه های زمان است که بی شک بر انسان غالب شده تا او بداند که از پس دور و به پیش نزدیک می شود. و آنگاه، زمانِ تولد زمان سنج است. حال، انسان زمان را در کف دستانش مغلوب کرده است. اینک زمان در تسخیر اوست. او زمان را به چنگ آورده است. زمان همچنان به پیش می رود، همچون عقربه های ساعت. اما گذرش را به وضوح می بیند و شادمانه آن را چون یک زندانی یاغی به دستانش می بندد که مبادا بگریزد. همیشه بر آن چشم می دوزد که مبادا خطایی از او سر زند. آخر، او مغلوب و اسیر است، نه یک طغیانگر وحشی که هیچ گاه به چنگ نیاید. از این پس انسان، زمان را چون عقربه های گذرنده می بیند. این زمان چیزی جز گردش چرخ دنده ها و صدای تیک تاک و اعداد و ارقام نیست. زین پس اوست که عقربه ها را به جلو می راند، نه بلعکس. کار خود را با آن تنظیم می کند. خواب خود را نیز. اصلاً زندگیش بر پایه ی همین تیک تاک مکانیکی است. او دیگر احساسی نسبت به زمان ندارد. آزادانه و بدون توجه به لحظه های شونده، شادمانه به عقربه های گذرنده خیره می ماند. او دیگر در «آن» و شدن نیست. تنها آینده را می بیند که نیست. انسان دیگر لحظه را از دست داده است و با از دست دادن آن بودن خویش را و با نبودش زندگی را تهی و پوچ کرده است. با این حال اعتقاد دارم که هیچ راه گریزی از این زمان مکانیکی نیست و تا به حال موهبت های آن بسیار بوده است. اصلاً همین زمان مکانیکی است که تمدن را زائیده است. تمدن، فرزند بشر نیست. حال اینکه این فرزند تا چه حد یار بشر بوده است؟ سؤالی است که مرا نسبت به این فرزند بدبین می کند. سر انجام با اختراع ساعت، عقل بر غریزه پیروز شده است و راه را به سرعت به نفع خویش می پیماید.
ادامه دارد..

دیالوگ6: مکان مقدس؛ لحظه ای در لحظه زیستن! (سؤالاتی در باب زمان)
دانشمندان فیزیک نوین و اخترشناسان همه به نوعی از چیستی زمان سخن گفته اند. زمان از مفاهیمی است که ما هر روزه با آن سر و کار داریم و البته بدان وابسته ایم. کافی است در یک روز کاری ساعت مچی خود را در خانه جا بگذاریم تا وابستگی خویش را به این زمان تیک تاکی درک کنیم. اینشتین مفاهیم جدیدی را در رابطه با زمان مطرح کرد. زمانی که بر اساس قوانین فیزیکی بحث و بررسی می شد. به راستی زمان چیست؟ آیا گذشتن عقربه های ساعت از روی اعدادی شناخته شده، همان زمان جاری است؟ آیا گذر عقربه ی کوچک ساعت از روی عدد ۳ و رسیدن آن به عدد ۴، یک ساعت است؟ اصلا یک ساعت چیست؟ آیا اینها همه قردادهای رواج یافته ی بشر نیستند؟ بگذارید مثالی بزنم. مدت زمان گردش مریخ به دور خورشید (گردش انتقالی) دو برابر گردش انتقالی زمین است. بنابراین یک سال در مریخ برابر با ۲ سال در زمین است که این به خودی خود تمام معیارهای زمان را به هم می ریزد. به عبارت دیگر اگر برخورد ما با زمان در مریخ، همچون برخورد ما در زمین باشد، هر ثانیه ی ما برابر با ۲ ثانیه خواهد بود. پس می توان گفت آنچه ما آن را ساعت می نامیم تنها معیاری مکانیکی برای سنجش زمان با قراردادهای همگانی است. بنابراین گذر عقربه های ساعت، خود زمان نیست. همان طور که خطـ کش، فاصله نیست. حال اینکه چرا این معیارهای سنجش شکل گرفته اند بسیار مفصل است که در حوصله ی این مقال نمی گنجد.
تا به حال به مرغداری رفته اید؟ مرغ ها پس از خواب شبانه یعنی هر روز صبح تخم می گذارند. مرغداران با به هم ریختن زمان در ذهن مرغ ها می توانند تخم مرغ های فراوانی را تولید کنند. به طور مثال هر دو ساعت یک بار چراغ های مرغداری را روشن می کنند. پس از روشنی کامل محیط، مرغ ها گمان می کنند که صبح شده است. پس تخم می گذارند. آنها را احمق فرض نکنید. چرا که رفتار همه ی ما نیز مانند این مرغ های بیچاره است که توضیح آن را به وقتی دیگر موکول می کنم. هر شبانه روز این مرغ ها تنها ۲ ساعت است. هر شبانه روز یک بچه ی شیرخواره نیز فاصله ی بین یک کام تا کام بعدی است از پستان مادر. بنابراین درک ما از زمان می تواند به کلی از زمان عقربه ها متفاوت و جدا باشد..
ادامه دارد..

دیالوگ 5: مکان مقدس؛ لحظه ای در لحظه زیستن! (مقدمه)
در خوابگاه اتفاق جالبی برایم افتاد. مدت ها بود که هیچ ایده ای به کله ام نخورده بود و یا کله ام به ایده ای. به دنبال فکری می گشتم. خودم هم نمی دانستم چه فکری. تا این که دل و روده ام مرا در تنگنای تصمیم گیری فشردند. بالاخره تصمیم گرفتم محتویاتم را خارج کنم. پس به توالت رفتم. تا اینجا همه چیز طبیعی می نمود. ناگهان در یک لحظه آرامشی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. آرامشی پس از طوفان. اینجا بود که حس رخداد اتفاقی بر من احاطه شد. چیزی در من شکل می گرفت. یک ایده. ایده ای ناب برای طرح یک فیلمنامه ی ناب. با شور و اشتیاق از آن مکان مقدس جستم و فریاد زدم:«یافتم!.. یافتم!..» پس از چندی که ترشحات آدرنالین در من پایان گرفت دفتر یادداشتم را باز کردم و طرحم را نوشتم. ناگزیر چشمم به طرح هایی افتاد که مدت ها پیش نوشته بودم. اشتراکاتی در طرح هایم وجود داشت. در اندیشه ای عمیق فرو رفتم. یک امر مشترک غالب طرح هایم را از آن خود کرده بود. آن امر مشترک چیزی نبود جز «توالت». اشتباه نکنید. طرح هایم هیچ کدام در مورد توالت نبودند. توالت جایی بود که بیشتر طرح هایم در آن جا متولد شده بودند. سرشار از حیرت بودم و این پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرد: «چه چیز در توالت وجود داشت که ذهنم را آزاد می ساخت تا ایده هایش را بیابد؟» پس از مدت ها تأمل پاسخ آن را یافتم: «زمان حقیقی!» از کجا معلوم؟ شاید سقراط و افلاطون هم در این مکان مرموز، اندیشه را پایه گذاری کرده اند!! این موضوع را با هم اتاقی هایم در میان گذاشتم که حاصل کار سه ساعت و ربع بحث و گفتگو بود. بنابراین تصمیم گرفتم که چکیده ای از این بحث و گفتگو را به شکل مطلبی کوتاه (هر چه خواستم کوتاهش کنم نشد) ارائه کنم. آنچه می خوانید خلاصه ای از گفتگوهای ما حول این محور است:..
ادامه دارد..

مونولوگ 7: دولت شرمنده!
وای بر من...
داستان نامه 5: نامه ای به کلثوم؛ عشق زيرزميني..
سلام کلسوم...
نمیدونم منو میشناسی یا نه. ولی چهل شبه که دارم خابت رو میبینم. فکر تو داره منو آتیش میزنه. هر روز میام جلو مدرست تا بتونم ببینمت. تو آخر هر چی خانومی که تو دنیا وجود داره. خیلی خانومی. از همون روزی که لباس قرمز پوشیده بودی با شلوار بنفش با روسری قهوه ای و من دیدمت دیگه نتونستم به فكر تو نباشم. هر روز داري تو خيالاتم راه ميري. روز اول فكر ميكردم اسمت آناهيتاست. بعد فهميدم كه تو شناسنامت كلسومي. ولي باور كن اين براي من فرقي نميكنه. هتا اگه كلسوم هم باشي هيچي از خانومي تو كم نميشه. من اكبرم. همسايه كناري شما. همون كه هر روز براي تو لباس مشكي ميپوشه كه عكس مايكل جكسون روشه. يه خاننده ميگه مشكي رنگ اِشقه. منم اين لباس رو فقط براي تو ميپوشم. عكس روش رو ميشناسي؟ اونم خاننده است. هر وقت تونستم باهات هرف بزنم آهنگاش رو برات ميزارم. ريختم تو گوشيم. خيلي باهاله. كلسوم... ميخام يه چيزي بگم روم نميشه. راستش من خاترخات شدم. خيلي خاترتو ميخام آبجي. ميفهمي؟ خيلي خاترتو ميخام. ميخام زنم شي. اگه قبول كني كه زنم شي قول ميدم مرد خوبي برات باشم. قربون اون چشاي لوچت برم من. درسته كه چشات لوچن. ولي رنگشون سبزه. من از رنگ سبز خوشم مياد. به خاتر همينه كه ميگم تو با بقيه فرق داري. من كه تا هالا چشاي سبز لوچ نديدم. تو استستسنايي هستي. شنيدم ديروز برادرت رو گرفتن بردن زندان. هتمن خيلي غسه ميخوري. غسه نخور. مرد واسه زندان رفتنه. مرد تا نره زندان مرد نيست. من هم خيلي مرد شدم. سه بار رفتم زندان. عين برادرت. ميبيني؟ ما خيلي به هم شبيهيم. خيلي تفاهم داريم. هالا كه تفاهم داريم زنم ميشي؟ فكرش رو كن اگه زنم شي چه روزهاي خوبي داريم. تو خونه ميموني و غزا ميپزي و لباس ميشوري. من هم ميرم بيرون كار ميكنم. برات گوجه و سيب زميني و پياز ميخرم تا تو بتوني غزا درست كني. بعد تو برام بچه ميزايي. كلياتي بچه. دختر و پسر. من ميخام بچه ي اولمون پسر باشه تا اگه مردم، اون مرد خونه باشه. تو چي؟ دوست داري بچه ي اولمون پسر باشه؟ اسمشو ميزاريم عزيم. يعني بزرگ. من فكر ميكنم اين اسم خيلي مردونه است. براي پسر اولمون خوبه. بعدش باز هم بچه مياري. اكرم، تقي، جاسم، آناهيتا، آخريش هم اسمشو ميزاريم مراد. من با پياز و گوجه ميام خونه. بچه ها ميپرن بغلم. مراد هنوز كوچيكه. نميتونه راه بره. تو وقتي كهنه هاش رو عوض ميكني اون همين جوري ميشاشه. همه جا رو كسيف ميكنه. تو داد ميزني و فهشش ميدي. اون هم ميخنده. ببين چه زندگيه خوبي داريم. بيا زنم شو. قول ميدم بهت خوش بگزره. كلسوم خيلي خاترتو ميخام. خيلي ميخامت. يك تار موي تو رو با هزار بار دور زدن با موتور قلي هم عوض نميكنم. راستي موهات چه رنگيه؟ دوست دارم جو خرمايي باشه. آخه شنيدم خيلي رنگ قشنگيه. نادر ميگفت موهاي جنيفر لوپز هم اين رنگيه. دوست دارم موهات رو ببينم. به من كه خيلي خاترتو ميخام نشونشون ميدي؟ دوست دارم ببينم موهاي زنم چه رنگيه. فردا ميتوني نشون بدي؟ من ميام بالا پشت بوم. تو هم بيا تو حيات خونتون موهاتو نشونم بده. نترس. كسي نميفهمه. تازه اگه كسي هم بفهمه مهم نيست. چون تو منو داري. شوهرت مَرده. همه كار ازش بر مياد. كلسوم اِشق تو داره منو اوراق ميكنه. خوب پس من فردا پنج عسر ميام بالا پشت بون. تو هم بيا موهاتو نشونم بده.
آشق تو
اكبر سوتي

* برداشتی آزاد از نامه های عاشقانه ی یک دوست..
ویزور 7: جشن نامه مرگ؛ پیروزی از آن مردگان است!
می میریم، می میریم، هممون یه روز می میریم
ولی ترش نکن، چون واقعاً مسئله ای نیست
ممکنه بخوای مخفی شی
ممکنه بخوای دست به دعا شی
ولی عاقبت کار هممون یکیه
"از اشعار فیلم"

باز هم انیمیشن دیگری از نابغه ی سینمای فانتزی، "تیم برتون": "عروس مرده". به راستی دنیای پس از مرگ را چگونه تصور می کنید؟ ترسناک؟ خوف انگیز؟ "تیم برتون" و "مایک جانسن" به شما می گویند که هیچ جای نگرانی نیست. دنیای پس از مرگ، جز دنیای زیبایی و نشاط نیست.
در فیلم "عروس مرده"، دو دنیای متفاوت و یا به تصور ما، متضاد در جریان است: دنیای زندگان و دنیای مردگان. دنیای زندگانی که تیم برتون در این فیلم خلق کرده، دنیایی است خاکستری، بی روح و ترسناک. دنیایی که در آن پول، دروغ، غرور، جنایت و خیانت اصول اولیه ی آن را تشکیل می دهند. فضای مجسم شده برای دنیای زندگان در انیمیشن "عروس مرده"، فضایی است در سبک و سیاق دوره ی گوتیک. رنگ بندی، ترکیب بندی و حتی معماری، همه به سبک گوتیک است. فضای گوتیی در سینما معمولاً برای ترسیم موقعیتی خیالی، مخوف و پر از رنگ و لعاب مذهبی به کار می رود. اما مذهب در فضای گوتیکی سینما به معنای روحانی بودن آن نیست. بلکه مذهب در فضای گوتیک یعنی: سلطه، عدم شناخت پیرامون و از همه مهم تر تفسیر مضامین مذهبی به بدترین و هولناک ترین شکل ممکن.
اما دنیای مردگان سراسر رنگ و زیبایی است. پر از شعر و سرود. اصول اولیه این جهان، تعهد، وفاداری، صداقت و عشق است. عشقی که تک تک مولکول های هوای این دنیا را می سازند، و مردگان همین هوا را تنفس می کنند.
"ویکتور" (پیروز) که قهرمان داستان است و دوبله ی این شخصیت را "جانی دپ" بر عهده دارد، پس از مواجهه با دنیای مردگان است که می تواند از خود، قهرمان بسازد، انسان بسازد. او کسی است که وفاداری و عشق را از مردگان می آموزد. فیلم را حتماً ببینید. دیده اید؟ دوباره ببینید..
نگران نباشید، آن زیر هر چه که باشد بهتر و زیباتر از این بالاست!..

با آثار و نوشتاری از:
حمید منشی ،حامد زارع، عارف آهنی، محمد اسماعیل حق پرست،
عبدالمحمد بابایی، صدرا جعفرپور و احمد نبی زاده
نیمه شب دوشنبه
ویزور 6: تار و پود سرنوشت!
فرض کنید یک کارگاه ریسندگی وجود داشته باشد که بتواند سرنوشت انسان ها را ببافد و اگر کسی بتواند این سرنوشت را از روی بافته های دستگاه های ریسندگی رمزگشایی کند؛ بنابراین می تواند سرنوشت انسان ها را بخواند. این فرد دو را درپیش رو دارد: وسیله ای باشد برای تحقق سرنوشت یا... انتخاب با خود اوست.

این مسئله ی دور از ذهن و جالب را می توانید در فیلم "تحت تعقیب" مشاهده کنید و از آن لذت ببرید. مخصوصا با داشتن صحنه های مهیج و ناب اکشن که هر کسی از آن لذت خواهد برد.
هویت و به عبارت دیگر شناخت خود، مسئله ای است که امروزه در فیلم های بسیاری همچون این فیلم و سه گانه ی ماتریکس مورد بررسی قرار گرفته است. آن چه که هر دو فیلم بر آن توافق نظر دارند این است که، انسان زمانی می تواند به اهداف خود برسد و یا حتی دنیا را نجات دهد که بتواند خود را بشناسد و جواب این سوال را داشته باشد: Who am I?


